یه دو جین بچه زیر بقلمون! غرق در ماشینسم و دنبال نون صنعتی و آبی باریک. تحرکات بی خاصیت. شعاع سود دهی تا خود و شاید اعضای خانواده. کله یا کشکولی مملو از همه چیز و هیچ چیز. خسته. ناامید. بی نشاط. منزوی. مغرور. عقل کل! اینکه چطور روز رو شب کنیم و به عکس. و از اونجایی که یا باید طرف جبهه حق باشیم یا باطل و بودن در جبهه حق صفاتی متضاد با خصوصیات فوق را داراست, به صورت مخملی! و خود ندانسته تیشه به ریشه خودمون و دینمون و دیگران می زنیم. قلبمون سنگ سنگ میشه. لا یتغیر می شیم. چون هر چی بکاریم برداشت می کنیم پس همیشه تو خشکسالی هستیم و در خارج از خود به دنبال دلیل آن می گردیم. آسمون ریسمون می کنیم تا عزت خودمون زیر سوال نره. زیاد یادمون نیست که تو چلچلی جوونی یه زمانی وبلاگ می نوشتیم و چی می نوشتیم و بیکار بودیم و دلمون خوش بود! خیلی لاتی داشته باشیم, تا اون روزی که کپه مرگمون رو نذاشتیم تو چاله قبرستون هی ای کاش ای کاش و جوونیمون رو چه کردیم و چه نکردیم می کنیم و آخرش با قلبی مضطرب و روحی مشوش ریق رحمت رو چارچنگولی سر می کشیم.
خب نکن این کارارو. عاقبت نداره. یه چشم انداز برا زندگی ات تعریف کن. (این تیکه آخرش رو هم از عمد شعاری نوشتم.)
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 18:45  توسط حسن
|
ممکنه نفهمی، ممکنه کمی بفهمی، ممکنه خوب بفهمی، ولی تا آخرش نری؛ ممکنه تا آخرش بری، ولی نتونی بفهمونی؛ ممکنه بتونی بفهمونی، ولی کسی بهت گوش نده؛ ممکنه همه هم گوش کنن، ولی کسی عمل نکنه!
ماها عبادت می کنیم، ولی عبودیت خیلی کم داریم. گاهی ما در گیر خود عمل می شویم. خود اون عمل برای ما موضوعیت پیدا می کنه. مثلاً خود نماز! خب نماز برای چیه؟ همه اش حواسمون به اینه که ظواهر رو کامل پیدا کنیم! خداییش به اندازه خمسش به فکر این بودیم که این آچار باید کدوم پیچ رو سفت کنه؟ یا همش به فکر برق انداختن خودش هستیم؟ می دونه که اگر بپیچونه بره نماز اول وقت مسجد، مادرش تنها است و مجبوره خودش نون بگیره ولی نمی تونه عبادت دومی رو بر اولی ترجیح بده! یا برعکس، می دونه که نماز اول وقت چقدر سفارش و فضیلت داره و ترک عمدیش فلان و بهمان، تو مهمونی بیکار نشسته و هی با گوشی اش بازی می کنه و تو فکرش اینکه جلوی مهمون ستمه پاشم نمازم رو بخونم... به جای اینکه به بندگی که نماز یکی از راه های خوب آن است فکر کنه، به خود انجام نماز می فکره! به جای اینکه به عبودیت فکر کنه، که تو اون لحظه کمک به مادرشه، به عبادت فکر می کنه که بی قید و شرط سر وقت انجام بشه. می گن خواستن یه زاهدی رو به یکی معرفی کنن، گفتن فلانی به عمرش تا حالا کسی ندیده نماز اول وقتش ترک بشه! گفت: عجب، یعنی تا حالا کاری واجب تر از نماز براش پیش نیومده؟ امام حسن علیه السلام معتکف می شوند، یه شخصی برای کاری سراغشون رو می گیرن، امام اعتکافشون رو می شکنن و می رن سراغ کار اون بنده خدا.
دو تا چیزه که اگر ترک بشه و یه چیزه که اگر محور بشه، خیلی چیز خوبی می شه! اون دوتا اینه: در بند خود عمل نباشیم (با ترک عمل اشتباه نشود!)، در بند نتیجه عمل نباشیم (آخر دو خط اول). و اون یکی اینه: در بند خود معبود باشیم. کارمون رو با رضایت معبود تنظیم کنیم، نه با رعایت عبادت. دیدن پیامبر وسط نماز به قول خودمون گازش رو گرفت. بعد از نماز سؤال شد. فرمودند: مگر صدای گریه و استغاثه بچه رو نمی شنوید؟ خب مادر به بچه برسه... اینجاست که می گن رضایت معبود رو دیده نه خود عبادت رو! چون که 100 آمد 90 هم؟؟ این یعنی شما اگر رضایت معبود رو دیدی، رعایت عبادت خودش می آید. این نکته ظریفی است که اگر بد برداشت شود، دودمانم به باد رفته. همان کباب و ثواب است.
خب هدف که عبادته و چون عبادت درست تعریف نشده، خیلی از کارهای کوچک و دستورات عملیه رو عبادت می دونیم و خیلی از کارهایی که واقعاً از عبادات بزرگ هست و آنها را انجام هم نمی دهیم رو اصلاً عبادت نمی دونیم. اگر جوری زندگی کنیم که همه کارهامون رو با رضایت معبود انجام بدیم، یعنی همه را عبادت بدونیم، اون وقت از دعا خواندن و نماز گرفته تا درس و کار بیرون و قدم زدن و نفس کشیدن و خوابیدن هم لذت می بریم. اونجاست که خواجه نصیرالدین طوسی وسط درس گاهی فریاد می کشید: کجایند پادشاهان؟ کجایند بزرگان و سلاطین؟ بیان ببینن لذتی که من دارم می برم رو تو خواب هم نمی دیدن!! و این یعنی زندگی. زندگی ای که هدفش تو خودشه! فقط یه رمزی این وسط هست که کار همه ماها رو راه می اندازه و برای درک مطلب شما رو به خواندن این مستند دعوت می کنم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 21:22  توسط حسن
|
ـ علي! برو بالا! بدو ديگه!
پسرک سوار مي شود؛ 4-3 سالش بيشتر نيست. صورتي گرد و تپل دارد که ردي سياه از چشمان تا پايين قسمت بندي اش کرده؛ انگار که ساعتي پيش گريه کرده و حالا اشک ها بر گونه اش خشکيده باشند. نگاه معصومانه اش را چند ثانيه اي به من مي دوزد. قدش هنوز مثل آدم بزرگ ها بلند نشده که مجبور باشد توي ماشين «بنشيند»؛ پس وسط صندلي عقب مي ايستد و 2 دستش را مي گذارد روي بالشتک هاي صندلي هاي جلو و خيره مي شود به شيشه مقابل.
پدرش مرد جواني است که سر و وضع و لباسش داد مي زند که کارگر ساختمان است. با همان لباس خاک آلود و گچي سوار مي شود و راه مي افتيم. کم کمک تصوير سي و سه پل در شيشه جلويي ماشين پيدا مي شود. مسافر جلويي کرايه اش را زودتر مي دهد.
راننده: خرد نداشتي؟
مسافر جلويي: نه، شرمنده!
راننده از داخل آينه ما عقبي ها را مورد خطاب قرار مي دهد.
راننده: آقايون! کسي يه 50 تومني نداره؟
در سکوت و بي اعتنايي من و جوان کارگر، علي کوچولو سريع با دست، گوشه اي از بالاي بلوز زردرنگش را مي کشد (يعني که از جيبش پول درآورده) و دست حاوي پول خيالي اش را به طرف راننده دراز مي کند. راننده اول چند لحظه اي به دست کوچکي که به طرفش دراز شده نگاه مي کند و بعد بي تفاوت ميان پول هاي روي داشبورد دنبال 50 توماني مي گردد.
علي کوچولو آرام دستش را پايين مي آورد و پول خيالي را داخل جيب خيالي مي گذارد؛ همين.
▪
هنوز آن تابلوي زيباي نقاشي پيش چشمم است! کاش 50 توماني را از دستش گرفته بودم!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
- تاکسی نوشت/ محسن حسام مظاهری
- کتاب داستان همشری 3 هم رسید. ما به هر کی می گیم، بی تفاوت از کنارش رد می شه. همچین کاری الآن که هیچ، کلا من یادم نمی یاد که با این کیفیت دیده باشم. قیمت مناسب، تنوع، جامعیت، کیفیت چاپ و طراحی و انتخاب موضوعات و داستان های خواندی، هر کسی را ترغیب می کند تا این کار ارزشمند را بخرد. 1000 چوق که به جایی بر نمیخورد. 230 صفحه گلاسه تمام رنگی مصور! داستانک بالا، یکی از مطالب کتاب داستان همشهری است.
+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 17:1  توسط حسن
|